خداگونگی در سه مفهومِ متون مقدس: تقلید از خدا، تشبه به مسیح و اطاعت الهی

نوع مقاله: مقاله پژوهشی

نویسنده

استادیار گروه ادیان ابراهیمی، دانشگاه ادیان و مذاهب، (sadeghnia@urd.ac.ir).

چکیده

یکتاپرستی در ادیان ابراهیمی صرفاً به جابه‌جایی یک خدا به جای چند خدا نمی‌انجامد؛ بلکه تحول در خداپرستی به معنای دگرگونی در نظام اخلاقی این ادیان نیز به شمار می‌آید. خدای یگانه‌ این ادیان، فارغ از نام و کیفیتی که برایش تصوّر می‌کنند، دارای کیفیاتی اخلاقی است که باید از آنها پیروی کرد و الزام‌های اخلاقی این ادیان، برگرفته از همان تصویر و همان کیفیات است و در نتیجه غایت التزام به آنها، رسیدن به مقام چون‌خدایی است. ادیان ابراهیمی از این مقام، با تعابیری به ظاهر متفاوت یاد کرده‌اند. در یهودیت «شخینا»، در مسیحیت «زیستن در مسیح» و در اسلام «خلیفةاللهی»، عناوینی هستند که به غایت اخلاق مبتنی بر یکتاپرستی اشاره دارند. برای دستیابی به این غایت، هرکدام از این سه دین، بر یک طریقت اخلاقی تأکید دارند؛ یهودیت تقلید از خدا، مسیحیت تشبّه به مسیح و سرانجام اسلام بر مفهوم اطاعت از خدا تأکید دارند.

کلیدواژه‌ها


در ادیان ابراهیمی، همه چیز از خدا آغاز می‌شود و اساساً، دین موضوع رابطه انسان با خداست (بوبر، 67). به همین دلیل، خداپرستی در این ادیان یک باور پیچیده است که با تمام حوزه‌های ایمانی آنها در پیوند است؛ به این معنا که هیچ آموزه و یا حکمی نمی‌توان یافت که تصور و یا تصدیق آن بر تصور و یا تصدیق خدا (با مؤلفه‌های فراوانش) در پیوند نباشد. پیچیدگی این باور بیشتر به دلیل تصویر پُر رمزورازی است که از خدا در این ادیان ارائه می‌شود؛ تصویری که براساس آن، مفهوم خدا از مؤلفه‌های مختلف و البته در برابر هم شکل می‌گیرد و البته تمام آن مؤلفه‌ها به‌صورتی روشن با دینداری و اخلاق این ادیان در پیوندند. همین امر سبب شده است که یکتاپرستی در ادیان توحیدی، از یک باور ذهنی و اعتقادی صرف فراتر رفته و ماهیتی اخلاقی به خود بگیرد.

گرچه سنت دیرین معلمان دین، به‌ویژه در ادبیات اسلامی، اخلاق را از عقاید جدا دانسته است و سنت متکلمان از بایدهای اخلاقی بحث نمی‌کنند؛ ولی مدعای روشن این نوشته آن است که در ادیان ابراهیمی، توحید یک امر اخلاقی است. این مسئله هم نه صرفاً به این معناست که ارزش‌های اخلاقی بر فرض وجود خدای یکتا استوارند و تصوّر و تصدیق آن ارزش‌ها به تصوّر و یا تصدیق خدا مبتنی است؛ بلکه به این معنا که خدای ادیان ابراهیمی که از آن سخن می‌گویند، خدایی است با کیفیت‌های خاص که انسان‌ها باید از آنها پیروی کنند. اگر چه ممکن است توحید از نظر کلامی و فلسفی و تلاشی که برای ماهیت خدا شده است، تبیین‌های مختلفی داشته باشد؛ ولی نتایج اخلاقی یکتاپرستی تا اندازه زیادی همسان است. متون مقدس در این ادیان آشکارا اعلام می‌کنند که یکتاپرستی نه یک ایمان صرف که یک امر اخلاقی است و یکتاپرستان نه‌تنها به درست‌ایمانان توصیف می‌شوند که به صحیح‌الاخلاق‌ها نیز متصف‌اند و در مقابل، چندگانه‌پرستان، هم فاسدالایمان و هم فاسدالاخلاق‌اند.

نویسنده این مقاله خواهند کوشید تا با استناد به متون مقدس و تکیه بر مفهوم «خداگونگی» که مفهومی به نسبت مشترک در حوزه­ خداشناسی این ادیان است، نشان دهند که توحید چگونه در ادیان ابراهیمی یک امر اخلاقی به شمار می‌آید.

یکتاپرستی و ادیان ابراهیمی

«یکتاپرستی[1]» جوهر ایمان در ادیان ابراهیمی است. این اصل، اساس تمایز میان این ادیان و سنت‌های دینی پیش از آنهاست. نقطه‌ آغاز این ادیان، تحولی است که در مفهوم خداپرستی ایجاد کردند. در یکتاپرستی ادیان ابراهیمی خدا در کانون ایمان قرار می‌گیرد و همه چیز به تصوری معطوف است که از خدا شکل می‌گیرد. به همین دلیل است که حجم زیادی از آیات متون مقدس این ادیان، به توحید و نیز کیفیت خدای مورد نظرشان تأکید دارند. کتاب مقدس به یهودیان یادآور می‌شود که خدای آنان یکی است و نباید خدایی دیگر را پرستش نمایند (تثنیه، 4: 35 و 39؛ اول پادشاهان، 8: 60؛ اشعیا، 45: 5 و 6). بنابر محتوای کتاب مقدسِ یهودیان، وجود هستی مدیون یک خداست؛ خدایی که آفریدگار زمین و آسمان است، و از آنجا که انسان در صورت او آفریده شده است، همۀ انسان­ها با هم خواهر و برادرند ( cohen, Judaism، p.343). روشن­ترین عبارتی که بدون هیچ تأویلی بر این یگانگی دلالت دارد، عبارتی است از بخشی از سفر تثنیه که یهودیان هرروز در «نماز شماع»[2] آن را تکرار می­کنند: «بشنو ای اسرائیل! خداوند خدای ما، خدایی یگانه است»(تثنیه، 4:6). سنت مسیحی نیز وقتی از وجود و یا ایمان به خدا سخن می­گوید مراد «خدایی است واحد و حقیقی که در همه‌جا حاضر و متعالی است و در تثلیث اقدس، یعنی پدر، پسر و روح­القدس ظاهر شده است».( see: God in new Catholic Encyclopedia, v.6, pp270-322 and) براساس ایمان مسیحی، «ایمان به خدا در مسیحیت نوع تکاملافتۀ خداباوری است» (تیسین، بی‌تا، الاهیات مسیحی، ترجمه میکائیلیان، انتشارات حیات ابدی، ص. 88). در اسلام نیز جوهر همه تعالیم، تأکید بر یکتایی خداست و همه چیز از این آیه آغاز می‌شود که: )قل هو الله احد( (توحید: 1)؛ یعنی بگو که خدا یکتاست.

گرچه تفسیر یکتاپرستی در ادیان توحیدی سرشار از پیچیدگی و تفاوت است و توحید در نبیین‌های کلامی و فلسفی این ادیان تفاوت‌هایی دارد، ولی نتایج اخلاقی آن تا اندازه زیادی همسان است (longermann,(2002):31). اساس این اشتراک اخلاقی در این است که ادیان ابراهیمی در این حقیقت با هم یکی هستند که تأکیدشان بر وجود خدا با آنچه شبیه این باور در میان اقوام دیگر وجود داشت، تفاوتی آشکار دارد. تصویری که متون مقدس این ادیان از خدا و توحید ارائه می‌دهند، صرفاً به جانشینی یک خدا به جای خدایان متعدد نمی­انجامد؛ بلکه در این تصویر تازه از خدا، نگرشی تازه از شخصیت الهی پدید می­آید که کیفیات رفتاری و اخلاقی زیادی را برای پیروان این ادیان به همراه دارد.

این ویژ­گی پیش از آنکه این ادیان از خدای یگانه سخن بگویند، و مشخصا پیش از یهودیت و حضور «یهوه» در تاریخ بنی­اسرائیل، در خداپرستی دیگر ادیان وجود نداشت. در شرک هیچ کیفیت رفتاری وجود ندارد؛ بت و خدایان بت‌پرستان مانند خورشید، دریا، رعد و برق، آسمان و صور فلکی، از هرکیفیت اخلاقی به دورند و آنان که در برابر این موجودات سر تعظیم فرود می­آورند، در ­پی اطاعت و ایجاد نوعی مشابهت و مماثلت نیستند. اما خدای ادیان ابراهیمی دارای شخصیت و صفات اخلاقی یگانه­ای است که تأکید متون مقدس بر آن­ها کم­تر از تأکید این کتاب‌ها بر یگانگی خدا نیست.

مهم­ترین تحولی که یکتا­پرستی ابراهیمی به همراه داشت، آن بود که خدای «پرستش‌شونده» مشرکان به خدای «اطاعت‌شونده»­ای تبدیل شد که دارای مجموعه­ای از دستورات است و بندگانش را به رعایت آن­ها ملزم می­کند. در نتیجه این دگرگونی، رابطه میان خدا و انسان از سطح رابطه­ی «پرستش­کننده» و «پرستش‌شونده» فراتر رفته و به «اطاعت­کننده» و «اطاعت­شونده» ارتقا یافته است. تفاوت میان خدای پرستش‌شونده و خدای اطاعت‌شونده آشکارتر از آن است که زیاده گفتن را الزام کند. بااین‌حال، دو نکته شایسته اشاره است:

1.        خدای اطاعت‌شونده این ادیان برخلاف خدایان پیشین، با چندخدایی سازگار نیست؛ و به همین سبب، در این ادیان تأکید می‌شود که: «تو را خدایان دیگرى غیر از من نباشد»(خروج، 2:20) و )قل هو الله احد ... و لم یکن کفواً احد( (توحید:5). براین‌اساس، درست است که بگوییم توحیدی که ادیان ابراهیمی از آن سخن می­گویند، مطلق و به معنای نفی هرگونه خدای دیگر است: «من یهوه هستم و غیر از من خدایی نیست. من کمر تو را بستم، هنگامی که مرا نشناختی، تا از مشرق آفتاب و مغرب آن بدانند که سوای من احدی نیست. من یهوه هستم و دیگری نیست.»(اشعیا، 45: 5-7) و «اول احکام این است که بشنو ای اسرائیل، خداوندخدای ما خدای واحد است.»(مرقس، 12: 29) و )ما لکم من دون اللهمن اولیاء((هود: 113).[3]

  1. یکتاپرستیِ ابراهیمی برخلاف خداپرستی در سایر اقوام، دارای یک رویّه روشن اخلاقی است. برای معلمان یهودی، ایمان به خدا به معنای ایمان به امر مجرد ماورایی نیست؛ بلکه شالودۀ یک زندگی اخلاقی است (کهن، 1356، 47). در مسیحیت و اسلام نیز ماجرا از همین قرار است و اخلاق از ایمان به یگانگی خدا آغاز می­شود. به گزارش متی، عیسی مسیح در پاسخ به پرسش جوانی که از او پرسید: اول همه احکام  کدام است؟ اعلام می‌دارد که اخلاق از اعتقاد به توحید آغاز می‌شود (نک: متی، 22: 33-40)؛ حقیقتی که در قرآن نیز این گونه بیان شده است: )و قضی ربک ان لا تعبدو الا الله و بالوالدین احساناً( (اسراء: 23)؛ یعنی پیش از هرچیز باید یکتاپرست بود. براین‌اساس است که در ادیان ابراهیمی، ایمان به خدای یگانه، فراتر از یک اعتقاد درست، به معنای اخلاق درست نیز هست و انسان موحد بیش از یک انسان دارای اعتقاد صحیح، به معنای فردی دارای اخلاق صحیح هم تلقی می­شود. در مقابل، شرک خاستگاه همه­ بی‌اخلاقی‌ها و مشرک نه‌تنها فاسدالاعتقاد که فاسد الاخلاق هم به شمار می­آید: )ان اللّه لا یـغـفـر ان یشرک به و یغفر مادون ذلک لمن یشاء((نساء: 48)

توحید در میان سایر اقوام، به‌عنوان یک اصل انتزاعی و ذهنی و نیز فاقد طرحی روشن از ارزش‌های مشخص بود. برای نمونه، فلسفه­ یونان به‌نوعی از یکتاپرستی میل داشت که تنها به‌صورت فرضیه­ای ذهنی باقی ماند؛ درحالی­که خدای یهودیت (به‌عنوان آغازکننده ایمان ابراهیمی)، خدایی بود با دستورهای روشن اخلاقی، و نیز خواست و اراده­ای که نماد کمال اخلاقی است (بمفورد پارکز، ص 234). توحید در این ادیان الزامات اخلاقی فراوانی را در پی دارد. خدای یگانه در این ادیان، سخت اطاعت­طلب است و بندگانش را به اطاعت محض از خویش فرا می­خواند و چنین بر اطاعت از خویش تأکید می­کند: «پس جمیع فرایض مرا نگاه دارید و آنها را بجا آورید. من یهوه هستم» (لاویان، 19: 30-35) و نیز: )ان الله ربی و ربکم فأعبدوه هذا صراط مستقیم( (آل‌عمران: 51).

در برابر این اطاعت‌طلبی، خدای ادیان ابراهیمی از هرگونه نافرمانی آزرده‌خاطر شده و گناهکاران را توبیخ و تنبیه می‌کند: «انتقام گناه پدران را از پسران تا پشت سیّم و چهارم از آنانى که مرا دشمن دارند مى‌گیرم، و تا هزار پشت بر آنانى که مرا دوست دارند و احکام مرا نگاه دارند، رحمت مى‌کنم» (خروج، 20/4)

  1. وقتی دو نکته پیش‌گفته را به هم ضمیمه کنیم، به نوعی از اخلاق می­رسیم که بر تنه یکتاپرستی جوانه می­زند. اخلاق در این معنا «اخلاق توحیدی» و یا توحید در این تفسیر «توحید اخلاقی» و یا همان چیزی است که در کلام اسلامی به «توحید عبادی» معروف است. براین‌اساس، ایمان‌داران در این ادیان، در کنار باور به وجود خدایی یگانه، خود را ملزم می­کنند که از او پیروی کنند و تبعیت هرکس دیگری جز او را به کناری بنهند. اخلاق توحیدی در آشکارترین شکل و عالی­ترین درجه خود، به مفهوم مشترک دیگری در ادیان ابراهیمی پیوند می­خورد. هدف و میوه این اخلاق «خداگونگی» است که یهودیت، مسیحیت و اسلام، هرکدام با ادبیاتی خاص به آن پرداخته­اند. در ادامه این نوشته، پس از ارائه­ تعریف کوتاه از خداگونگی، برای روشن شدن هم‌‌داستانی و اختلاف این سه دین در این موضوع، به تفکیک، دیدگاه هریک از ادیان را در این باب بازگو می­کنیم.

 

خداگونگی

 آموزه خداگونگی، به معنای رسیدن انسان به مقام «چون­خدایی» و «شباهت الهی» است. نتیجه این وصال، دریافت موقعیت «تشبّه به خدا» و «اتّحاد با خدا» است. این آموزه نقطه محوری الهیات، اخلاق و عرفان در ادیان ابراهیمی است که با مفاهیم مختلفی به آن اشاره شده است. در یهودیت معمولا با واژه عبری «شخینا»[4] که به معنای «سکینه» و سکونت در خدا، «حضور الهی» و یا تجلی همیشگی خداست، به‌این‌معنا اشاره می­شود. در متون خاخامی، این واژه به معنای «چادر زدن» و سکونت خدا در میان قوم تلقی شده است (Ellen, 1986:236) که احتمالاً از این آیه به دست آمده است: «برای من یک میشگان (مسکن مقدس) بسازید؛ تا در میان ایشان ساکن شوم» (خروج، 25: 8).

در مسیحیت با عباراتی چون «زیستن در عیسی»[5] و یا «تعمید جستن در خدا»[6] به این مفهوم اشاره می‌شود؛ مفهومی که آیات پرشماری از کتاب مقدس به آن اشاره دارند؛ از جمله: «زیرا که برای من زیستن مسیح است و مردن نفع» (فلیپیان، 1: 21).

در اسلام نیز مفاهیمی چون «خلیفةالله» و «انسان کامل»[7] یا «فنای فی­الله» به این معنا اشاره دارند. این مفهوم در تعابیر مختلفش، مفهومی عرفانی است و در حقیقت، معادل نجات و رستگاری و نیز کمال اخلاقی تلقی می­گردد؛ مفهومی که قرآن کریم به آن این گونه اشاره می‌فرماید: )انی جاعل فی الارض خلیفه( (بقره: 24).

گرچه این مفهوم از نظر فلسفی به تعالیم فلسفی یونان شباهت دارد، ولی از منظر وجودشناختی در کتاب‌های مقدس ادیان ابراهیمی ریشه دارد. مهم‌ترین عنصر یونانی این آموزه، واژۀ خداگونگی یا خدا شدن (تئوسیس)[8] است که با ادبیات خداشناختیِ کتاب مقدّس که بر تنزیه خدا و تعالی مطلق الوهیت تأکید دارد، بیگانه است. بااین‌حال، آیات فراوانی در کتاب مقدس عبری و مسیحی و نیز اعتقادنامه­های ایمانی وجود دارد که معلمان اولیه یهود و آبای مسیحی از آنها به‌عنوان اساس آموزۀ خداگونگی یاد کرده‌اند؛ از جمله: مزامیر که می‌گوید: «خدا در جماعت خدا ایستاده است» (مزامیر، 82: 2). بعدها عیسی با بهره‌گیری از همین آیه و در پاسخ به کسانی که به دلیل ادعای خدایی او می‌خواستند سنگسارش کنند، می‌گوید: «آیا در تورات شما نوشته نشده است که من گفتم شما خدایان هستید؟» (یوحنا، 10: 34). در جاهای بسیاری از کتاب مقدس با عبارات مختلفی به این حقیقت اشاره شده است.

آموزه خداگونگی در ادبیات دینی این ادیان، به سیر تکامل انسان و بازگشتش به وضعیت نخستین اشاره دارد. در این ادیان به این حقیقت اشاره شده است که روح الهی در کالبد انسان دمیده شده است: (نک: پیدایش، 2: 7 ؛ حجر: 29) و او موجودی الهی و مقدس و شایسته­ تکریم و ستایش است. آنچه او را از این مرتبت به زیر کشاند، نافرمانی او در نزدیک شدن به شجره ممنوعه بوده است.

از آن پس، انسان در آرزوی بازگشت به آن مرتبه در تلاش است و کمال او که در پرتو اطاعت محض از دستورات خدا و زیست اخلاقی او حاصل خواهد شد، آن است که دوباره به آن مرتبت قدسی بازگردد. از نگاه الهیاتِ این ادیان، انسان با توانایی‌هایی چونان عقل، آزادی، اراده و قدرت، و مواهبی چون آفرینش در «صورتِ خدا» خلق شد. این ادیان تأکید دارند که انسان با این استعدادها و مواهب، به همراه امداد الهی  می‌تواند و البته باید «شباهت الهی» را کسب کند؛ بدین معنا که استعدادهای وجودی صورت الهی را بالفعل کند؛ یعنی «خداگونه» شود.

در این راه، احکام و آموزه­های اخلاقی صادرشده از سوی خدا، طریقی برای راهیابی به آن درجه از کمال و به فعلیت رساندن آن توانایی­های بالقوه هستند. در حقیقت طرح خدا برای خلقت انسان، خداگونگی و یا خلیفةاللهی بود؛ گرچه این طرح در هریک از این ادیان متفاوت از دیگری است.

 «تقلید از خدا»[9]

«در پی خداوند خدای خود بروید» (تثنیه، 4: 24)

در میان اصول اخلاقی کتاب مقدس عبری، بی‌تردید مهم­ترین و منحصربه‌فردترین حکم اخلاقی این کتاب، «تقلیدکردن از خدا» است؛ حکمی که در آیات پرشماری از کتاب مقدس به آن اشاره شده است: «شما همگی مقدس باشید؛ زیرا من به‌عنوان پروردگار شما مقدس هستم» (لاویان، 19: 2) و «اینک ای بنی­اسرائیل! خداوند از شما می­خواهد که از او بترسید، در مسیر او گام بردارید، به او عشق بورزید، و پروردگار خویش را با تمام وجود عبادت کنید»(تثنیه، 10: 12) و «پروردگار تو را برای انسان­هایی مبعوث کرد که در نزدش مقدس هستند؛ به شرط آنکه همانگونه که به تو سوگند یاد کرد، فرمان­های او را اجرا کنند و در مسیر او گام بردارند» (تثنیه، 9: 29) در این آیات و نمونه­هایی از این دست، دو دستور روشن وجود دارد: تقدس (به دلیل آنکه خدا مقدس است) و تقلید از خدا.

مراد از تقلید از خدا در کتاب مقدس عبری آن است که انسان شیوه­های رفتار خدایی را دنبال کند و تا جایی که برای بشر ممکن است خدایی بشود و در نهایت، هرچه بیشتر «شبیه خدا» شود. اساس این اندیشه آن است که میصواهای یهودی از تصویر خدا برگرفته شده‌اند (Christopher, 2011: 121) و این یعنی انسان از صفات خدا پیروی کند؛ یعنی پاک گردیدن و عادل شدن و خردمند گشتن در همین زمین. در پی این اصل اخلاقی است که بنی­اسرائیل مکلّف می­شوند که برهنگان را بپوشانند (پیدایش، 18: 1) همان­گونه که خدا برهنگان را جامه پوشانید (پیدایش، 3: 21). به عزاداران تسلیت دهند آن‌گونه که خدا به عزاداران تسلیت داد (پیدایش: 25: 11) و مردگان بی‌کس را به خاک بسپارند (سوطا، 14: الف) آن‌سان که خدا چنین کرد (تثنیه، 34: 6) و در نهایت انسان لازم است شفیق، دیر­خشم، و کثیرالاحسان باشد؛ بدان‌سان که خدا این گونه است (خروج، 34: 6).

مبنای نظری تقلید از خدا در کتاب مقدس، اصل پراهمیتی است که بر آفرینش انسان در صورت خدا تأکید دارد: «و خدا گفت: آدم را به‌صورت ما و موافق و شبیه ما بسازیم» (خروج، 2: 26) در مجادلۀ معروف میان دو حاخام یهودیِ صاحب میشنا، اهمیت این اصل بیش از پیش آشکار می­گردد. این دو حاخام، «ربی عقیوا»[10] و «ربی بن‌عزای»[11] هستند. این دو مفسر میشنایی در مشاجرۀ معروف خود، این پرشس را بررسی می­کنند که مهم­ترین اندرز تورات چیست؟ به عقیده­ عقیوا، مهم­ترین اندرز تورات این است که: «بر شما لازم است به هم‌نوع خود، چون خویشتن عشق بورزید» (لاویان، 8: 19)؛ در مقابل، بن‌عزای معتقد است: این آیه که «خدا انسان را در صورت خود آفرید»، دارای اهمیت ممتازی است. آنچه در این مجادله به چشم می‌آید، این است که در واقع هیچ نزاع و اختلافی میان این دو نفر وجود ندارد؛ زیرا، در حقیقت، هردو بر این نکته اصرار دارند که خلقت انسان در صورت خدا مهم­ترین آموزه­ تورات است؛ با این نفاوت که بن­عزای آیه­ای را که عین آن اصل را بیان نموده ذکر کرده ولی عقیوا آیه­ای را که بیان کننده روشن‌ترین نتیجۀ اخلاقی آن است، بیان داشته است.[12]

تقلید از خدا در یهودیت تا آنجا ادامه خواهد یافت که انسان به مقامی برسد که در ادبیات عرفانی این دین به آن «شخینا» گویند. شِخینا، به معنی «حضور الهی»‌، عام‌ترین اصطلاح یهودی برای مفهوم حلول خدا در جهان هستی و نشانگر نزدیکی و مهرورزی خدا به نوع بشر است. گناهانِ آدمی نیروهای شر را قادر می‌کند که شخینا را در اختیار بگیرند و جریان یادشده را به هم زده، باعث درهم‌ریختگی و بروز بلایا در جهان شوند؛ اما تقلید از خدا سبب می­شود که انسان هرچه بیشتر، خود را به خدا نزدیک احساس کند، تا بدان اندازه که در او ساکن شود (هیلنز، 1386: 411).

 

اقتدا به عیسی[13]

«هرکس صلیب خود را برنداشته، از من تبعیت نکند، لایق من نباشد» (متی، 10: 38).

«من و پدر یک هستیم» (یوحنا، 10: 30) همین عبارت کوتاه و البته بسیار بااهمیت کافی بود که مفهوم «تقلید از خدا» در سنت دینی یهودی به «تشبُّه به مسیح» در مسیحیت تبدیل شود. این آموزه که منازعات بسیاری را در دنیای مسیحیت برانگیخت و در نهایت در شورای نیقیه به هم­ذاتی خدا و عیسی ختم شد،[14] سبب شد که عیسی مسیح به جای خدا (و البته به‌عنوان خدا) در کانون اخلاق مسیحی جای گیرد و در نتیجه، پیروی از خدا به تبعیت از مسیح تبدیل شود.

به همین دلیل است که هسته‌ مرکزی اخلاق در اناجیل بر دو پایه استوار است: خودانکاری (جنبه سلبی اخلاق) و اطاعت از عیسی (جنبه‌ ایجابی اخلاق)؛ به این بیان که در اخلاق اناجیل، کسی که می­خواهد اخلاقی زیست کند، در گام اول باید خود را که نمادی است از غیرخدا، انکار نماید. این را با نفی غیر خدا و اطاعت از غیر خدا در یهودیت مقایسه کند. در گام بعدی عیسی را تقلید کند و تا پای جان او را همراهی کند: «اگر پدر و مادر خود را بیش از من دوست بدارید، لایق من نیستید و اگر پسر و دختر خود را بیش از من دوست بدارید، لایق من نیستید. اگر نخواهید صلیب خود را بردارید و از من پیروی کنید، لایق من نمی‌باشید. اگر بخواهید جان خود را حفظ کنید، ان را از دست خواهید داد؛ ولی اگر جانتان را به خاطر من از دست بدهید، ان را دوباره بدست خواهید آورد» (متی، 10: 37-39).در جایی دیگر، عیسی در پاسخ به جوانی که راه رسیدن به ملکوت را از او می­پرسد، می‌گوید: «تو فقط یک چیز کم داری: برو هرچه داری بفروش و پولش را به فقرا بده که در آسمان گنجی خواهی یافت. آن‌گاه بیا و مرا پیروی کن» (مرقس، 10: 12)در این نصیحت کوتاه، نخست به رهایی از همه تعلقات تأکید شده و پس از آن به پیروی کامل از عیسی.

آموزه خداگونگی در مسیحیت با «ایرنایوس» شروع شد. مراد ایرنایوس از این مفهوم، تکامل انسان و بازگشت او به وضعیت نخستین با مشارکت در مسیح بود. بعدها این «کلمنت اسکندرانی» بود که اصطلاح خداگونگی را به شکل کامل مطرح کرد. کلمنت خداگونگی را در مفهوم کمال اخلاقی به کار برد. او ویژگی عارف را رسیدن به اشراق و شهود رودرروی خدا در قلب پاک می‌داند که مقدمۀ ورود به زندگی توحیدی است؛ در نتیجه او در عرفان مسیحی مفهوم خداگونگی را که نتیجه منطقی آموزه­ «اتّحاد با عیسی» است، هدف عارف می‌داند.[15]

«پترونیوس ماکسیموس»[16]، دیگر الهی‌دان مسیحی دوره آبای مسیحی معتقد است: « بنیان محکم امید برای خداگونگی طبیعت بشر، تجسد خداست که انسان را خدا می­سازد. به همان اندازه که خدا انسان شد (منظور او تجسد عیسی است) انسان هم می­تواند خدا بشود.»[17] مراد ماکسیموس از این سخن آن است که پیش‌تر آتاناسیوس هم گفته بود: «او انسان شد تا ما بتوانیم خدا بشویم».

 در حقیقت، تجسّد و فدیه عیسی در همین راستا معنا می­شود. در این تفسیر، «آدم» کامل و در صورت الهی خلق شده بود، امّا نه به آن معنا که بالفعل با خدا اتحاد دارد؛ بلکه به این معنا که انسان توانایی رسیدن به این مقام را دارد. او باید این شباهت الهی را کسب کند. تا پیش از عید پنجاهه و برخاستن عیسی از قبر، انسان می­بایست با تن دادن به شریعت و احکام اخلاقی تورات، به این وصال امیدوار باشد؛ اما پس از آن و با فدیه­شدن عیسی، انسان با ایمان آوردن به او و رسیدن به مقام «تشبِّه به مسیح»، به مقام اتحاد الهی و مشارکت با مسیح نایل می­آید.[18]

آیین­های مقدس مسیحی، مهم­ترین ابزاری هستند که تبدل انسان را از موجودی جسمانی به موجودی مقدس و خداگونه فراهم می­آورند. در میان آیین‌های یادشده، غسل تعمید و عشای ربانی، از باقی مهم­ترند. مسیحیان معتقدند که در «تعمید»، روح‌القدس طبیعت جسمانی و آلوده انسان را باززایی می‌کند و انسان را در صورتِ ظاهری­اش تطهیر می‌کند و به او قدرت می‌بخشد تا به شباهت خدا برسد. اما عشای ربانی موجب می­شود تا شباهت الهی به طور کامل تحقق یابد. از نگاه الهیات مسیحی، انسان با اجرای عشای ربانی، به اتّحاد حقیقی با عیسی مسیح می­رسد. به عبارت دیگر، در تعمید، تولد ثانوی و روحانی روی می‌دهد و با عشای ربانی، فرد با مشارکت در مسیح به خداگونگی می­رسد.(نک: توماس، کلام مسیحی، ترجمه حسین توفیقی) وقتی فرد به خداگونگی می­رسد، در حقیقت عضوی از اعضای بدن مسیح می­شود و در نهایت به مقامی می­رسد که پولس به آن «پسرخواندگی» می­گوید.

 

اسلام و «خلیفةالله»

در اسلام، نیز خداگونگی چونان یهودیت در تبعیت محض از خدا و پرهیز از پیروی غیر او مطرح است. به همین دلیل، در قرآن بر لزوم اطاعت از خدا و نیز پرهیز از تبعیت غیر او تأکیدات آشکار و فراوانی وجود دارد. در این آیات، خداوند به مطیعانش وعده‌های بسیار می­دهد و مخالفان و نافرمانان را به عذاب دوزخ تهدید می­کند. نتیجه این تبعیت محض، رسیدن انسان به مقامی است که در ادبیات عرفانی به آن «خلیفةاللهی» می­گویند. خلیفةالله یا انسان کامل، مانند آینه‏اى است که در پهنه نظام کیهانى، خدا را به‌خوبى آشکار می­کند، و به همین جهت است که خدا او را در معرض همه­ اسما و اوصاف خود قرار داده است: )و علّم آدم الأسماء کلّها» (بقره: 31). به بیان دیگر، از آنجا که انسان کامل، مظهر الهى است، جامع و مظهر همه اسماى او نیز خواهد بود؛ همان اسمایى که خداوند متعال، به‌صورت علم لدنى، به انسان کامل آموخته است.

در واقع از آنجا که خلیفه، به معناى مظهر است و خداوند داراى اسما و صفات گوناگونى است، انسان کامل نیز مظهر این اسما خواهد بود. برای مثال، خداوند به هرچیزى دانا و بر هر چیزى تواناست و زنده‏اى است که هرگز نمى‏میرد. ازاین‌رو، انسان کامل کسى است که به اذن الهى به )کل شى‏ء علیم و قدیر و الحى الذى لا یموت( است. البته این اسما به مقدارى که در جهان امکان ظهور دارد و میسّر است، براى انسان کامل نیز مقدور است.

خلافت انسان از خدا بر آیه )و اذ قال ربک للملائکه انى جاعل فى الارض خلیفة((بقره: 30) منطبق است. از شأن خلافت است که خلیفه با اوصاف و کارهایش، از کسى که او را جانشین کرده است، حکایت کند. البته خلافت انسان، در حقیقت امکانی است که خدا برای او فراهم آورده است. انسان باید این توانایی را به فعلیت برساند و خود را به آنچه خدا از او خواسته، ملتزم نماید. پس خلیفة‌الله در زمین باید به اخلاق خدایى متخلق شود؛ آنچه خدا اراده مى‌کند، اراده نماید و انجام دهد و قضای الهى را بانجام رساند و از راه خدایى تجاوز نکند. معناى«خلیفه» آن است که مظهر «مستخلف عنه» باشد و کار وى را کند.

پس آثار قدرت الهى از دست «انسان کامل» ظهور مى‏کند و او نیز- که مظهر آن اصل است- محیط بر همه چیز مى‏شود. در واقع آثار احاطه تام حضرت حق، از نیروهاى ادراکى و تحریکى انسان کامل ظاهر مى‏شود و این اوج مقام انسانیت است که نمى‏توان آن را متوقف و محدود ساخت (مکارم شیرازی، 6/ 127-129). به بیانی دیگر، در واقع «خلافت» مرتبه‏اى است جامع جمیع مراتب عالم هستى و چون انسان کامل، داراى چنین مرتبه‏اى است جانشین و خلیفه خداوند متعال به شمار مى‏رود (انسان کامل از دیدگاه نهج‌البلاغه، ..: 71-73).

خلیفه­ الهی یعنی انسان کامل و کسی که به مقام شباهت الهی رسیده است. براین‌اساس، انسان کامل همچون آینه­ای است که جلوه­های ذاتی و اسمایی خداوند را به بندگانش منعکس می‌کند. وی در این مقام، به اصطلاح دارای قرب فرایض است و خداوند صاحب جوارح اوست (مقایسه کنید با پسرخواندگی در مسیحیت)؛ لذا همۀ حقوق و ارزاق موجودات، به‌واسطه او به بشر می­رسد. اما نتیجه دیگری که از این مقدمه به دست می‌آید، این است که با شناخت انسان کامل می‌توان به معرفت خداوند نیز نایل شد؛ زیرا وی آینه و مظهر جمیع اسمای خداوند و تجلیات او بوده و با فعل خویش، به آن مقولات عینیت می‌بخشد، ازاین‌رو، شناختن او مرادف با شناخت حق است. انسان کامل دارای مقام قرب نوافل نیز هست؛ به این مفهوم که سمع و بصر خداوند در میان مخلوقات است و دعا و مناجات، حمد و ثنا، و عجز و لابۀ بندگان، از طریق او به حق‌تعالی می‌رسد. البته لازم به ذکر است که فضایل فوق، برای انسان کامل جنبۀ اکتسابی ندارد؛ یعنی هیچ‌کس نمی‌تواند به خواست و کوشش خودش به انسان کامل تبدیل شود؛ بلکه این موضوع کاملا به انتخاب و ارادۀ خداوند بستگی داشته و اصطلاحا امری موهبتی است.

 

جمع­بندی

 در ادیان ابراهیمی، یکتاپرستی صرفا به معنای جابه‌جایی چندگانه­انگاری خدا با یگانه­انگاری خدا نیست. ایمان به خدای یکتا به معنای پذیرش الزام­هایی اخلاقی است که از جانب خدای یگانه صادر شده­اند. این ادیان تأکید دارند که خدا بر تمام هستی فرمان­روایی دارد، اطاعت­طلب است و سطح رابطه­اش با انسان را از سطح ستایش (که در چندگانه­پرستی بود) به اطاعت بالا برده است. در تصویری که ادیان ابراهیمی از خدا ارایه می­دهند، خدا دارای کیفیات اخلاقی است و انسان ملزم است که آن کیفیات را فرا گرفته و به آن عمل کند. غایت توحید در این ادیان رسیدن به کمال اخلاقی است و کمال اخلاقی چیزی جز «خداگونگی» نیست.

 مفهوم «چون­خدایی» از مفاهیم کلیدی و اساسی ادیان ابراهیمی است که در این سه دین، به‌عنوان نقطه تلاقی خداپرستی و اخلاقی شمرده می‌شود. هر سه دین با مفاهیمی به ظاهر متمایز، ولی هم­معنا، بر این تأکید کرده­اند که غایت اخلاق، رسیدن به مقامی است که در آن انسان به خدا­گونه­ترین شکل می­رسد. مفهوم خداگونگی در یهودیت با عبارت «چون خدایی» بیان شده است (برابر سفر پیدایش) و در مسیحیت و با تلقی حضرت عیسی، به‌عنوان خدا، این مفهوم با عبارت «زندگی کردن در عیسی[19]» بیان می­شود و در اسلام نیز خداگونگی در عبارت «خلیفةالله» نمایان شده است.

این سه مفهوم، گرچه به ظاهر با هم فرق دارند، اما هر سه مفهوم بر این تأکید دارند که انسان باید از « خدا تقلید» کند تا به «حیات قدسی» خود دست یابد. در هر سه دین، انسان تجربه و امکان رسیدن به این مقام را دارد؛ زیرا در این مقام آفریده شده است و اگر نبود ماجرای هبوط آدم که نیای انسان است، او هنوز در همان مقام باقی مانده بود. هبوط موهبت حیات قدسی را از انسان گرفت؛ ولی مهرورزی خدا و بنده‌نوازی­اش سبب شده است که این امکان برای انسان وجود داشته باشد که با تبعیت محض از خدا و فنا کردن اراده­ی خود در اراده خدا، به آن شکوه ازدست‌رفته بازگردد.



[1] - Monotheism

[2] -shema prayer

[3] - هود: 113

[4] - Shekhinah.

[5] - Living in the Christ .

[6] - Baptism in the God.

[7] - اصطلاح «انسان کامل» برای اولین بار از سوی محیی‌الدین‌بن عربی (560-638ق) به کار رفته است. در آموزه‌های عرفانی ابن‌عربی، اندیشه انسان کامل از جایگاه فخیمی برخوردار است. پس از ایشان، دو عارف نامی دیگر، عزیزالدین نسفی (م: حدود 700ق) و عبدالکریم بن ابراهیم گیلانی – جیلی - (767-832ق) هریک کتابی را با عنوان «انسان کامل» به رشته تحریر در آوردند و به شرح و بیان دیدگاه‌های ابن‌عربی پرداختند. انسان کامل در عرفان اسلامی، انسانی است که جامع اسما و صفات خداوند است و روح و جان او چنان صیقل یافته که وجه خدا را به‌صورت تام و کامل منعکس ساخته است.

[8] - Theosis.

[9] - Imitation Dei.

[10] - Akiba.

[11] - Ben Azzai .

[12] - see: ETHICS OF JUDAISM in Encyclopedia of Judaism.

[13] - Imitation of Christ.

[14] - J. N. D. Kelly, Early Christian Doctrianes, p. 252.

 

[15] - Smith, Margarent, The way of the Mystics (The erly Christian Mystic and The rise of the Sufism), London, 1997, p. 535.

[16] - Flavius Petronius Maximus.

[17] - Maximus the Confessor, “Contemplative and active Texts”, Early Father from The Philokalia, E .Kadloubovsky and G. E. H. Palmer (trans. & eds), Oxford, 1973, p. 368.

[18] - see: Stavropoulos, Christofors, “Partaker of Divine Nature”, Eastern Orthodox Theology, Daniel B. Clendenin (ed.), Michigan, Paternoster press, 2004, p. 187.

[19] - Living in the Christ .

  1. بمفورد پارکز(1379)، هنری، خدایان و آدمیان، ترجمه محمد بقایی(ماکان)، تهران: قصیده.
  2. بوبر، مارتین(1393)، کسوف خداوند: مطالعاتی در باب رابطه دین و فلسفه، ترجمه عباس کاشفو ابوتراب سهراب، تهران: فروزانفر.
  3. تیسین، هنری(بی‌تا)، الهیات مسیحی، ترجمه میکائیلیان، تهران: انتشارات حیات ابدی.
  4. حسن‌زاده آملی، حسن(1383)، انسان کامل از دیدگاه نهج البلاغه، قم: الف. لام. میم.
  5. گنجینه­ای از تلمود، آبراهام کهن، ترجمه گوگانی، ص 47
  6. مکارم شیرازی، ناصر(1377)،پیام قرآن: روشی تازه در تفسیر موضوعی قرآن، تهران: دارالکتب الاسلامیه.
  7. میشل، توماس(1378)، کلام مسیحی، ترجمه حسین توفیقی، قم: مرکز مطالعات ادیان و مذاهب.
  8. هینلز، جان راسل(1386)، فرهنگ ادیان جهان، گروهی از مترجمان، قم: دانشگاه ادیان
 
  1. J. N. D. Kelly(2000), Early Christian Doctrines, Continuum
  2. Smith, Margarent, The way of the Mystics (The erly Christian Mystic and The rise of the Sufism), London, 1997, p. 535
  3. Cohn-Sherbok ,Dan (2003),Judaism: History, Belief and Practice, New York, Rutledge.
  4. Gale, Thomson (2003), God in new Catholic Encyclopedia, v.6, pp270-322.
  5. Maximus the Confessor, “Contemplative and active Texts”, Early Father from The Philokalia, E .Kadloubovsky and G. E. H. Palmer (trans. & eds), Oxford, 1973.
  6. Morray-Jones, Christopher R. A. (2009). The Mystery of God: early Jewish mysticism and the New Testament. Section 3: Jewish traditions in early Christian literature. 12. Leiden ; Boston: Brill.
  7. Sara E. Karesh & Mitchell M. Hurvit (2006), ETHICS OF JUDAISM in Encyclopedia of Judaism , New York: Facts on File.
  8. Stavropoulos, Christofors, “Partaker of Divine Nature”, Eastern Orthodox Theology, Daniel B. Clendenin (ed.), Michigan, Paternoster press, 2004, p. 187.
  9. Y. Tzvi Langermann(2012), Monotheism & Ethics: Historical and Contemporary Intersections among Judaism, Christianity and Islam, Londan: Brill.
  10. Umansky, Ellen M., "Shekhinah", The Encyclopedia of Religion, Mircea. Eliade (ed.), New York, MacMillan Publishing, 1986, vol 13, p.236.
  11. Christopher J. H. Wright (2011). Old Testament Ethics for the People of God. Rodd is undoubtedly correct in his analysis of the predominant use of the metaphor, but I think he too rigidly rules out the concept of the imitation of God from the expression.